تبليغاتX
عصر یخی


عصر یخی

dostane

ازدواج بدون عشق

مدتها بود می‌خواستم بنویسم که: به خاطر عشق ازدواج نکنید. باور کنید راست می‌گم عشق نه شرط لازمه واسه ازدواج کردن نه شرط کافی. واسه ازدواج کردن به چیزهای غیر از عشق نیازه. چیزهای مثل تفاهم، درک همدیگه، قبول داشتن شخص مقابل از نظر شخصیتی، قبول داشتن شخص مقابل از نظر فکری و … عشق توی ازدواج هیچ جائی نداره. اگر هم عاشق هم هستید و می‌خواید ازدواج کنید عشق رو بزارید کنار و دلیلهای دیگه‌ای واسه ازدواج پیدا کنید. اینکه من ازش خوشم میاد، عاشقشم، یا اون یا هیچکس دیگه، حرفهای مزخرفی هستن که اصلا تو قاموس ازدواج نمی‌گنجه. عشق فقط به بهتر شدن روزهای بعد از ازدواج کمک می‌کنه. عشق فقط می‌تونه اون آخرین حلقه باشه که اگه زندگی مشترکتون داره از هم می‌پاشه ممکنه شما رو نگه داره تا خودتون رو اصلاح کنید. عشق رو دلیلی واسه ازدواج نکنید. چشمهای عاشقتون رو باز کنید و ببینید اگه فردا صبح عاشق نباشید آیا حاضرید یک دقیقه با کسی که قبلا عاشقش بودید زندگی کنید یا نه. دوران عاشقیتتون رو به جای اینکه صرف کارهای رمانتیک یا عشوه‌های عاشقونه کنید صرف شناختن همدیگه کنید. صرف پیدا کردن تفاهم با همدیگه کنید. همیشه فرصت برای کارهای رمانتیک و عشوه‌های عاشقونه هست.

نویسنده: samira ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


اینگونه خزانم را در عشق نهان کردم
من درد جدا بودن بر گور عیان کردم
افسوس نخواهم خوردافسانه نمی بافم
بر شانه هر بادی کاشانه نمی سازم
من زشت نمی گویم بر چهره معشوقم
اوخوب و وفادار ست من خسته و رنجورم

نویسنده: samira ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

من از این فاصله ها دلگیرم!!


من از این فاصله ها دلگیرم
بی تو اینجا چه غریبانه شبی می میرم
ساعت گریه و غم هیچ نمی خوابد و من
در الفبای زمان خسته ی این تقدیرم
سالی ست که می خواهم از اینجا بروم
ولی افسوس که در قلب زمین زنجیرم
در غم عشق ندانسته ی خویش
روی سجاده ی احساس تو ... "جان" می گیرم !

نویسنده: samira ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

ثروت - موفقيت يا عشق

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »

آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید .

نویسنده: samira ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

عشق چست ؟

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست ؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد

داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني...

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.

استاد پرسيد: چه آوردي ؟

با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به

اميد پيداكردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم.

استاد گفت: عشق يعني همين...!

شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست ؟

استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش

كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي...

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت .

استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين

درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی

 برگردم .

استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين...!

و این است فرق عشق و ازدواج ...

نویسنده: samira ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

گذشته


يه موقعي آدم به گذشته نگاه ميكنه ميبينه كه چقدر بدون اينكه بدونه تغيير كرده.

بعد با خودش ميگه واسه چي؟!

دلم تنگ شده واسه گذشته.

دوست دارم برگردمو يه بار ديگه تجربش كنم.

اگه برگردم هيچيو تغيير نميدم فقط بيشتر ازش لذت ميبرم. قدر لحظه ها رو بدونيم چون يه روزي دوباره دلمون تنگ ميشه واسشون.

دلم واسه زندگي قبليم،گذشتم خيلي تنگ شده.

واسه آسوده خياليم دلتنگم.

واسه گريه هاي از روي بي درديم دلتنگم.

واسه بهانه گيرياي الكيم دلتنگم.

واسه بي مسئوليتي دلتنگم.واسه تنهاييام دلتنگم واسه خيلي چيزا دلم تنگ شده...

زندگي يعني جنگ روي خوشبختي.منم دارم ميجنگم يكم سخته ولي ميجنگم.:)


نویسنده: samira ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


تقديم به تو که : يادت در ذهنم و عشقت در قلبم و عطر مهربانيت در تمام وجودم است عزيزم محبت را در پاکي نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت معني کردم وبدان که زيباترين لحظه هايم در کنار تو بودن است..




ای عشق مدد کن که به سامان برسیم

چون مزرعه ی تشنه به باران برسیم


یا من برسم به یار و یا یار به من


یا هردو بمیریم و به پایان برسیم


نویسنده: samira ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


نویسنده: samira ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


 
خدايا
 
 
معبودم!
 
 
تو به همه چيز آگاهي
 
 
 پس بادا كه خواست تو پيوسته تحقق پذيرد
 
 
در اندوه و شادي،
 
 
معبودم !
 
 
بادا كه خواست تو تحقق پذيرد.
 
 
خدايا هر روز كه راه ستايش تو را مي پيمايم
 
 
با ديدگاني شگفت زده
 
 
زيبايي را مي جويم
 
 
كه ذات توست .
 
 
و هر روز وظايف را با فروتني به انجام مي رسانم
 
 
به برادران و خواهرانم ياري مي رسانم
 
 
از تو می خواهم به برادران و خوهرانم یاری برسانی
 
 
دوستان خوب و بدم را ببخش و به نور خود روشن کن
نویسنده: samira ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


نویسنده: samira ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


© All Rights Reserved to samira2000.Blogfa.com / Theme by:
bahar-20