تبليغاتX
عصر یخی

کاش در دهکه ی عشق فراوانی بود.

توی بازار صداقت کمی ارزانی بود.

کاش اگر گاه کمی به هم لطف می کردیم

مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود.

کاش دریا کمی از درد خودش کم میکرد

قرض میداد به ما هر چه پریشانی بود.

کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم

رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود.

مثل حافظ که پر از معجزه والهامست

کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود.

چقدر شعر نوشتیم برای باران!

غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود.

کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر

غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود.

کاش دنیای دل ما شبی از این شبها

غرق هر چیز که می خواهی و می دانی بود.

دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم

رازاین شعر همین مصرع پایانی بود.

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 مرداد1387ساعت 3:20 PM توسط samira |


چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقتو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی به قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریزکینه ونفرت شی حس کنی که هنوزم دوسش داری.

چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیرآوارغرورش همه ی وجودت له شده.

چقدر سخته ساعتها تو خیالت باش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی.

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری.

چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی وهزار بارتو خودت بشکنی و اون وقت آروم زیر لب بگی :گل من باغچه ی نو مباررک.

+ نوشته شده در سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 4:47 PM توسط samira |

+ نوشته شده در شنبه 19 مرداد1387ساعت 11:19 AM توسط samira |

ساقیا امشب صدایم با صدایت سازنیست

 یاکه من بیمارم،یا که سازت ساز نیست. 

+ نوشته شده در یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 6:55 PM توسط samira |

من به خیالم تا ته قصه رو تنها میشه رفت

یه راه صد ساله رو با خیال و رویا میشه رفت

کاش می دونستم این سفر گذشتن از خود منه

دویدن پی یک سراب،آخر عشق مردنه!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 6:47 PM توسط samira |

اینجا که دنیا اسمشه غربت نشینی رسمشه

با ما که دل پاکیزه ایم گویی همیشه خصمشه

دنیا یه روز خودکشیه یه روز پراز دلخوشیه

اما برای ما فقط یه تابلوی نقاشی

عشقای بی دست و پا یخ زدن تو دل ما

آی روزگار ما زنده ایم، نفس نکش به جای ما

آی آدما بسه دیگه این برزخ یا زندگی!!!

موندیم جدا از هم فقط به جرم سادگی

+ نوشته شده در شنبه 12 مرداد1387ساعت 5:27 PM توسط samira |

ماهی شده بود باورش

تور اگه بندازن سرش

می شه عروس ماهی ها

شاه ماهی میشه همسرش

ماهی باورش نبود

تور اگه بندازن سرش

نگاه گرم ماهی گیر

میشه نگاه آخرش

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 مرداد1387ساعت 11:48 PM توسط samira |

+ نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 2:43 PM توسط samira |

من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت ُدر تهاجم با زمانُ آتش زدمُ کشتمُ من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم.

یک کلام هیچ در جزوه هایم ننوشتم.

من از مقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم تا تمام خوبها رفتندوخوبی ماند در یادمُ من به عشق منتظر بودن

 همه ی صبرم رفت

                           بهارم رفت

                                          عشقم مرد

                                                         یارم رفت

+ نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 0:21 AM توسط samira |

گوش کن ای گل سرخ

من نه آنم که دلت رابه دلم بسپاری

نقش من نقش سرابی ست که از دور خوش است

و چو نزدیک می آیی می بینی پوچم و بی آبم!

من درختی خشکم

که نه برگی و نه باری دارد

سایه ای حتی نه که در آن آرامی

گوش کن من یکی دیوارم

تکیه نتوانی کرد

پایه هایم سست است

بخدا هیچم من! هیچ!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 0:7 AM توسط samira |

                                                  if you cant be a highway    

                                      then just be trail 

                                                       if you cant be the sun

                                                   be a star

                            it isnt by size that you win or you fail

        be the best of whatever you are

+ نوشته شده در سه شنبه 4 تیر1387ساعت 11:46 PM توسط samira |

کي اشکاتو پاک ميکنه
شبا که غصه داري
دست رو موهات کي ميکشه
وقتي منو نداري

شونه کي
مرهم هق هقت ميشه دوباره
از کي بهونه ميگيري
شباي بي ستاره

برگ ريزوناي پاييز
کي چشم به رات نشسته
از جلو پات جمع ميکنه
برگاي زرد و خسته

کي منتظر ميمونه
حتي شباي يلدا
تا خنده رو لبات بياد
شب برسه به فردا

کي از سرود بارون
قصه برات ميسازه
از عاشقي ميخونه
وقتي که راه درازه

کي از ستاره بارون
چشماشو هم ميذاره
نکنه ستاره اي بياد
ياد تو رو نياره

+ نوشته شده در سه شنبه 4 تیر1387ساعت 0:36 AM توسط samira |

+ نوشته شده در دوشنبه 3 تیر1387ساعت 10:42 PM توسط samira |

+ نوشته شده در جمعه 31 خرداد1387ساعت 12:49 PM توسط samira |

چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند             وتماشای تو زیباست اگر بگذارند

سندعقل مشاع است همه میدانند                   عشق اما فقط از ماست اگر بگذارند

من از اظهار نظرهای دل فهمیدم                      عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند

دل رنجیده ی من این همه بیهوده مگوی          خانه ی دوست همین جاست اگر بگذارند

غضب آلود نگاهم نکنید ای یاران                       دل من مال شماهاست اگر بگذارند

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 6:9 PM توسط samira |

+ نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 12:51 PM توسط samira |

مامانی دلم گرفته توی غربت بی تو تنهام

چرا اینقد منو خواستی تا بشی همه ی دنیام

مامانی اینجا غریبم حتی با آسمونش

توی آسمون اینجا یه ستاره هم ندارم که بشه سنگ صبورم

مامانی سردم  بی تو هوای دستاتو دارم

چه روزای خوبی بودم که سررودامنت میذاشتم

شب امتحان و روز کنکور اشکای منو کی پاک کرد؟

ولی اینجا بی تواشکام مثل بارون میبارن

یادته بابایی می گفت دخترا چراغ خونن

چه روزای خوبی بودن که چراغ خونه بودن

مامانی دلم هنوزم هوای چشاتو داره

سحراون چشمای نازت منو برده تا ستاره

مامانی دلم می تپه واسه دیدار دوباره

که ببوسم اون چشاتو که تو دنیا لنگه نداره

مامانی حالا می فهمم چقده عاشقت هستم

مامانی دلم هنوزم داره از دوریت می باره

من بهش وعده میدم که می یاد لحظه دیدار دوباره

ولی انگارکه نه انگار

میگه من فقط اونو می خوام

 تقدیم به مامان گلم که دلم اندازه یه دنیا واسش تنگ شده

     

+ نوشته شده در یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 0:35 AM توسط samira |

+ نوشته شده در شنبه 25 خرداد1387ساعت 12:56 PM توسط samira |

 

امروز

روز دیگری است

برای شروعی تازه

برای حرفی تازه

برای فردی تازه

و برای گذشته هایی که میخواهند از یادم بروند

ای کاش زود فردا برسد

ای کاش رها شویم از خودمان

ای کاش تنها نباشیم

بیاید تا تنهایمان را با  لحظه های با هم بودن پر کنیم تا دیگر هیچ کدام تنها نباشیم

این شعر خوشکل مال من نیست یکی از بهترین دوستام اینو گفته

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 2:11 PM توسط samira |

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 3:50 AM توسط samira |

 

باز هم قلبی به پایم افتاد

باز هم چشمی به رویم خیره شد

باز هم در گیرو داریک نبرد

عشق من بر قلب سردی چیره شد

باز هم از چشمه ی لبهای من

تشنه ای سیراب شد

باز هم در بستر اغوش من

رهروی در خواب شد

بر دو چشمش دیده میدوزم به ناز

خود نمی دانم چه می جویم در او

عاشقی دیوانه می خواهم که زود

بگذرد از جاه و مال و ابرو

او شراب بوسه می خواهد ز من

من چه گویم قلب پر امید را

او به فکر لذت و غافل که من

طالبم ان لذت جاوید را

من صفای عشق میخواهم از او

تا فدا سازم وجود خویش را

او تنی میخواهد از من اتشین

تا بسوزد در او تشویش را

او به من میگوید ای اغوش گرم

مست نازم کن که من دیوانه ام

من به او میگویم ای نا اشنا

بگذر از من من ترا بیگانه ام

اه از این دل اه از این جام امید

عاقبت بشکست و کس رازش نخواند

چنگ شد در دست هر بیگانه ای

ای دریغا کس به اوازش نخواند

 

+ نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 8:58 PM توسط samira |